پیوارنیوز؛ به قلم جمشید ارجمندیاسوج میتوانست بهشت جنوب ایران باشد؛ شهری با طبیعت کمنظیر، اقلیم منحصربهفرد و هویتی کوهستانی که ظرفیت تبدیلشدن به الگویی متفاوت از توسعه شهری را داشت. اما امروز، این شهر بیش از هر زمان دیگری، در میانه کشاکش میان رشد شتابزده و فقدان نگاه تخصصی، در حال از دست دادن بخشی از سرمایههای طبیعی و هویتی خود است.
گسترش خیابانها و بافت شهری، عمدتاً تحت تأثیر مهاجرتهایی است که ریشه در جاذبههای طبیعی و اقلیمی یاسوج دارد؛ مهاجرتی که میتوانست فرصتی برای توسعه متوازن باشد، اما در غیاب برنامهریزی اجرایی و نگاه حرفهای، به شکلگیری فضاهای عمومی کمجان و چشماندازهایی منجر شده که هر روز بخشی از زیبایی طبیعی شهر را فرسودهتر میکنند.
مسئله یاسوج، صرفاً «نبود طرح» نیست؛ مسئله اصلی، نبود *نگاه تخصصی، تجربه میدانی و اجرای درست* در بدنه تصمیمگیری شهری است. پرسش بنیادین اینجاست:
آیا میتوان شهری در حال تولد و گسترش را با همان منطق اداره یک میز اداری و روالهای تکراری مدیریت کرد؟ یا آنکه یاسوج، امروز بیش از هر زمان دیگری، نیازمند یک *تحول در شیوه نگاه و عمل* است؟
پاسخ روشن است. مدیریت شهری موفق، ترکیبی از دانش، هنر، تجربه و شناخت عمیق اجتماعی و فرهنگی است. آزمونوخطا، نگاه سنتی و تکرار الگوهای ناکارآمد، نهتنها پاسخگوی مسائل پیچیده شهر نیست، بلکه هزینههای جبرانناپذیری بر پیکره اجتماعی و کالبدی آن تحمیل میکند.
شهر را نمیتوان صرفاً با دستورالعمل، مصوبه و نگاه تکبعدی ساخت. شهرسازی مدرن، پیوند هوشمندانه «نقشه با زمین» و «طرح با مردم» است. فاصله میان تصمیمگیران و مجریان، و شکاف میان طرحهای کلان و واقعیتهای خرد زندگی شهری، از آسیبهای جدی مدیریت شهری در بسیاری از شهرهای ایران، از جمله یاسوج، به شمار میرود.
سخن گفتن از «توسعه پایدار» آسان است؛ اما پرسش این است که چند نفر از مدعیان این مفهوم، تجربه واقعی مدیریت یک پروژه شهری را از مرحله طراحی تا اجرا و بهرهبرداری در کارنامه خود دارند؟ آیا با فشار ذینفعان، محدودیتهای بودجهای، پیچیدگیهای قانونی و حساسیتهای اجتماعی از نزدیک مواجه شدهاند؟
آنچه میتواند مسیر حل مسئله را هموارتر کند، *تخصصگرایی همراه با تجربه میدانی* است. جامعه از شعارهای بیپشتوانه و طرحهای کاغذیِ خاکخورده خسته شده است. اینجاست که تجربه، در کنار علم، معنا پیدا میکند و میتواند به نتایج ملموس منجر شود.
در این میان، نقش معماری بهعنوان یک دانش بنیادین، برجسته میشود. معماری در پیوند با شناخت اجتماعی و فرهنگی، قادر است فضاهایی معنادار خلق کند؛ فضاهایی که نهتنها زیبا هستند، بلکه رفتار اجتماعی را اصلاح میکنند، حس تعلق میآفرینند و هویت شهری را تقویت میکنند. نمونههای ناموفقِ تغییرات دستوریِ بیپشتوانه اجتماعی، نشان دادهاند که بدون فهم دقیق از فرهنگ و زیست مردم، حتی نامها و نشانههای شهری نیز در حافظه جمعی جای نمیگیرند.
زیباسازی شهری، از منظر معماری، امری تزئینی و حاشیهای نیست؛ بلکه یکی از ارکان توسعه پایدار شهری است. فضاهای عمومی باکیفیت، میتوانند خشونتهای شهری را کاهش دهند، تعاملات اجتماعی را تقویت کنند و تصویری مثبت از شهر در ذهن شهروندان و مسافران بسازند. تجربه شهرهایی چون شیراز و رشت نشان میدهد که زیبایی، اگر بر پایه دانش و شناخت فرهنگی شکل بگیرد، به یک استراتژی مؤثر برای رونق شهری تبدیل میشود.
تخصصگرایی، پادزهر شعارزدگی است. تصمیمگیری شهری باید از احساسات مقطعی، وعدههای غیرقابل تحقق و کلیگوییهای عامهپسند فاصله بگیرد و بر پایه محاسبات فنی، شناخت اجتماعی، ملاحظات اقتصادی و تجربههای آزمودهشده بنا شود.
یاسوج امروز در یک مقطع حساس تاریخی قرار دارد. رشد شتابان شهری، بهویژه در نتیجه مهاجرتهای اجتنابناپذیر، اگر بهدرستی مدیریت نشود، به تهدیدی جدی بدل خواهد شد. تغییر مسیر و تبدیل این روند به فرصت، تنها با *آگاهی، علم و تجربه* امکانپذیر است.
شهر به مدیرانی نیاز دارد که آن را «بسازند»، نه صرفاً «اداره کنند». آینده یاسوج، نباید قربانی مصلحتهای کوتاهمدت، روابط فامیلی، جناحی یا منافع محدود شود. این شهر، نیازمند تصمیمهایی است که آینده مشترک ساکنانش را در نظر بگیرد.
اکنون زمان آن رسیده است که تدبیر، جای احساسات را بگیرد و یاسوج به کارگاهی برای طراحی آیندهای مبتنی بر تصمیمات کارشناسی، تجربه عملی و شناخت واقعی از جامعه تبدیل شود.
انتهای خبر/















ثبت دیدگاه