پیوارنیوز؛ به قلم دکتر سروش درست بویراحمدی
چکیده:
شاهنامه فردوسی، بهعنوان حماسه ملی ایران، تجلیگاه کهنالگوها و مفاهیم بنیادین فرهنگ ایرانی، از جمله نبرد ازلی-ابدی میان نیروهای اهورایی و اهریمنی ست. در این منظومه فکری، دیوان «آز» و «نیاز»، به مثابه ی مفاهیمی برگرفته از آیین مزدیسنا، نقشی محوری در تبیین رذایل اخلاقی و آسیبهای اجتماعی-اقتصادی ایفا میکنند. این پژوهش با رویکردی کیفی، میانرشتهای و مبتنی بر تحلیل مضمون (Thematic Analysis)، به واکاوی این پرسش اصلی میپردازد که فردوسی چگونه و با چه سازوکارهای روایی و مفهومی، دیو «آز» را بهعنوان نیروی محرک شر در ابعاد مختلف حیات فردی و اجتماعی صورتبندی کرده و «نیاز» بهعنوان همبست دیالکتیکی آن چه جایگاهی در این نظام معنایی دارد. یافتههای پژوهش، با استناد به تحلیل محتوای شاهنامه (تصحیح خالقی مطلق) و متون زرتشتی، نشان میدهد که فردوسی با وفاداری به بنمایههای دینی، «آز» را فراتر از یک هیولای اسطورهای، بهعنوان یک اصل روانشناختی (حرص و سایه)، نیروی سیاسی-اجتماعی (فزونخواهی و استبداد)، و بحران اقتصادی (نظام تولیدکننده ی فقر) روایت میکند. «نیاز» نیز نهتنها بهمعنای فقر مادی، بلکه بهعنوان نتیجه ی منطقی و ساختاری آز، عامل زوال خرد جمعی و بسط بیعدالتی معرفی میشود. این مقاله با تحلیل تطبیقی داستانهای رستم و سهراب و سلم و تور با ایرج، نشان میدهد که چگونه فزونطلبی (آز)، تراژدیهای جبرانناپذیر انسانی و اجتماعی میآفریند. در نهایت، تداوم این اسطوره در فرهنگ عامه، ذیل مفهوم «آلازنگی» (اله تاریکی) در منطقه کهگیلویه و بویراحمد، بهعنوان تبلور و استحاله فرهنگی دیو آز، بررسی میشود تا جهانشمولی این کهنالگو و پویایی آن در ناخودآگاه جمعی ایرانی آشکار گردد.
کلیدواژگان:
فردوسی، شاهنامه، دیو آز، نیاز، اسطورهشناسی، آلازنگی، مزدیسنا، تحلیل میانرشتهای.
۱. مقدمه
شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی، اثری است که شالوده ی آن بر ستون خرد استوار گشته و به تعبیر خود شاعر، «سخن را به خرد بر نهاد است پی». در این جهان حماسی-فلسفی، هر نیرویی که در تقابل با خرد، داد (عدالت) و آبادانی عمل کند، در قامت «دیو»، نماد اهریمنی، تجسم مییابد. در این میان، دیو «آز» (Āz) نهتنها یک شخصیت اسطورهای، بلکه مفهومی انتزاعی، سیال و بهشدت چندلایه است که فردوسی آن را بهعنوان «دشمن سرسخت خرد» معرفی میکند. این مفهومسازی، ریشه در باورهای عمیق اوستایی و متون پهلوی دارد که بر اساس آنها، دیو آز مهیبترین و سرسختترین آفریده اهریمن، دشمن بزرگ عناصر مقدس آفرینش (آتش، آب، گیاه و انسان) است و بهعنوان تنها دیوی که تا آخرین دم رستاخیز در برابر نیروهای اهورایی میایستد، در ادبیات دینی معرفی شده است (پورداوود، ۱۳۸۰؛ بهار، ۱۳۸۵).
اهمیت این پژوهش در عبور از خوانشهای تکبعدی و صرفاً اسطورهشناختی از مفهوم «آز» است. فردوسی این مفهوم را از سطح یک تمثیل اخلاقی ساده یا یک شخصیت داستانی فراتر برده و آن را به یک «نظام فکری» پیچیده بدل میسازد که تار و پود حیات بشری را در بر میگیرد. چنانکه این پژوهش نشان خواهد داد، «آز» در شاهنامه، همزمان یک ویروس روانی (بعد روانشناختی)، یک ساختار اقتصادی ناعادلانه (بعد اقتصادی)، یک نیروی سیاسی ویرانگر (بعد سیاسی-اجتماعی) و یک حجاب معرفتشناختی (بعد فلسفی) است. در کنار آن، مفهوم مکمل «نیاز»، نه بهعنوان یک پدیده مستقل، که همچون سایه و نتیجه ی گریزناپذیر دیالکتیکی «آز» مطرح میشود و چرخه ی شومی از فقر، استثمار، ناامنی و زوال خرد را پدید میآورد. این مقاله میکوشد با اتخاذ رویکردی میانرشتهای و با بهرهگیری از مفاهیم روانشناسی تحلیلی یونگ (کهنالگوی سایه)، نظریات اقتصاد سیاسی، و اسطورهشناسی تطبیقی (به پیروی از مکتب الیاده و کمبل)، به تحلیل چندوجهی این نظام معنایی بپردازد. نوآوری این پژوهش، علاوه بر تحلیل چندمنظری، در ردیابی تداوم و استحالۀ این اسطوره ی کهن در فرهنگ عامه و باورهای شفاهی ایران، بهطور مشخص در مفهوم «آلازنگی» در منطقه کهگیلویه و بویراحمد است که بهعنوان یک مطالعه ی موردی در حوزه ی مردمشناسی اسطورهای ارائه میشود.
۲. پیشینه و تاریخچه پژوهش
مفهوم «آز» در طول تاریخ ادبیات و ایرانشناسی، موضوع پژوهشهای متعددی بوده است. پژوهشهای کلاسیک در این حوزه، عمدتاً به تبارشناسی اسطورهای این دیو در متون دینی زرتشتی، همچون اوستا (بهویژه یشتها و وندیداد)، بندهش، مینوی خرد و ارداویرافنامه، اختصاص داشته و سپس ردپای واژگانی و مفهومی آن را در شاهنامه دنبال کردهاند (بهار، ۱۳۷۶).
این دسته از تحقیقات، اغلب بر تقابل آز و خرد یا تحلیل آزمندی شاهان در بخشهای تاریخی شاهنامه متمرکز بودهاند. برای نمونه، مهرداد بهار (۱۳۷۶) در پژوهشی در اساطیر ایران، جایگاه آز را در اسطورهشناسی تطبیقی ایرانی تبیین کرده و بهمن سرکاراتی (۱۳۸۵) در سایههای شکارشده با رویکردی نوآورانه، به تحلیل روانشناختی و جامعهشناختی دیوان در حماسه ایرانی پرداخته است.
در میان پژوهشهای متأخرتر، میتوان به آثاری اشاره کرد که با ابزارهای تحلیلی جدید به سراغ این مفهوم رفتهاند. با این حال، حلقه مفقوده در ادبیات موجود، نخست، عدم تحلیل نظاممند «نیاز» بهعنوان روی دیگر و همبست دیالکتیکی «آز» است. اغلب تحقیقات، «نیاز» را صرفاً بهعنوان یک مفهوم جداگانه یا در معنای محدود فقر مادی بررسی کردهاند و ارتباط ساختاری و علی آن با «آز» را نادیده گرفتهاند. دوم، نادیده گرفتن بازتاب این جفت مفهومی در فرهنگ عامه، گویشها و فولکلور ایرانی بهعنوان شواهدی زنده از تداوم این کهنالگوها است. سوم، کمتوجهی به استفاده از چارچوبهای نظری میانرشتهای مدرن، مانند روانشناسی تحلیلی یونگ (سایه) یا رویکردهای اقتصاد سیاسی، برای خوانش متن شاهنامه است. این مقاله میکوشد با پیوند سه حوزه ی شاهنامه، متون دینی زرتشتی و فولکلور ایرانی (با تمرکز بر اسطوره آلازنگی)، و با بهرهگیری از چارچوبهای نظری یادشده، این شکاف علمی را پر کرده و الگویی تحلیلی یکپارچه از مفهوم «آز و نیاز» بهعنوان یک کلیت معنایی ارائه دهد. در سطح بینالمللی نیز پژوهشهایی در باب اسطورهشناسی تطبیقی مفهوم طمع و فزونخواهی صورت گرفته، اما کمتر پژوهشی بهطور خاص به تحلیل تطبیقی مفهوم «آز» در شاهنامه با دیگر فرهنگها با این عمق پرداخته است (نک: الیاده، ۱۳۷۹؛ کمبل، ۱۳۸۹).
۳. روش پژوهش
این پژوهش از نوع بنیادی-نظری و با رویکرد کیفی و میانرشتهای تدوین شده است. راهبرد پژوهشی، تحلیل محتوای کیفی (Qualitative Content Analysis) با جهتگیری تحلیل مضمون (Thematic Analysis) است. روش گردآوری دادهها، کتابخانهای-اسنادی بوده و جامعه ی آماری آن شامل موارد زیر است:
۱. متن کامل شاهنامه فردوسی، بر اساس تصحیح علمی جلال خالقی مطلق (۱۳۹۳)؛ ۲. متون مقدس و دینی زرتشتی شامل اوستا (گزارش پورداوود، ۱۳۸۰)، بندهش (ترجمه بهار، ۱۳۸۵)، و گزیدهای از متون پهلوی؛ ۳. دادههای میدانی محدود شامل روایات شفاهی فرهنگ عامه منطقه کهگیلویه و بویراحمد که از طریق مصاحبه نیمهساختاریافته با چند گویشور مسن فرهیخته محلی گردآوری و به روش تحلیل روایت بررسی شده است.
فرایند تحلیل دادهها در سه مرحله انجام شد: نخست، تمامی ابیات و مضامین مرتبط با کلیدواژههای «آز»، «نیاز»، «آزمندی»، و مترادفهای آنها از متن شاهنامه استخراج و کدگذاری باز (Open Coding) شد. در مرحله ی دوم، این کدها در فرایندی قیاسی-استقرایی، بر اساس منظرهای تحلیلی هفتگانه (فلسفی، دینی، فرهنگی-مردمشناسی، اجتماعی، اقتصادی، روانشناختی، و حقوقی-انسانی) مقولهبندی محوری (Axial Coding) شدند. در مرحله ی سوم، با ایجاد ارتباط میان مقولهها، یک شبکه ی معنایی منسجم از کارکردها و ابعاد مختلف «آز» و رابطه ی آن با «نیاز» ترسیم و تفسیر نهایی صورت گرفت. برای تحلیل تطبیقی از آرای میرچا الیاده و جوزف کمبل در اسطورهشناسی و کارل گوستاو یونگ در روانشناسی تحلیلی بهره گرفته شد.
۴. چهارچوب نظری و طرح پرسشها
این پژوهش بر پایه ی سه پایه ی نظری استوار است:
۱. اسطورهشناسی تطبیقی الیاده و کمبل: اسطوره نهتنها داستانی کهن، که روایتی زنده و دارای کارکرد در ناخودآگاه جمعی و مناسک اجتماعی ست. بر این اساس، «آز» یک کهنالگوی جهانی است.
۲. روانشناسی تحلیلی یونگ: مفهوم «سایه» (Shadow) بهعنوان بخش تاریک و انکارشده ی روان که در صورت ناآگاهی، فاجعه میآفریند. در این چارچوب، «آز» بهعنوان تجلی کهنالگوی سایه در روان انسان و جامعه تحلیل میشود.
۳. نظریه ی اقتصاد سیاسی: بررسی رابطه ی دیالکتیکی «آز» (بهعنوان موتور فزونخواهی سرمایهداری یا نظامهای استبدادی) و «نیاز» (بهعنوان نتیجه ی ساختاری آن در قالب فقر و نابرابری).
بر اساس این چارچوب، پرسشهای پژوهش به شرح زیر تدوین شدهاند:
پرسش اصلی:
چگونه مفهوم دیو «آز» در شاهنامه فردوسی، بهعنوان نقطۀ ثقل گفتمان اهریمنی، ابعاد مختلف حیات بشری از جمله فرهنگ، اجتماع، اقتصاد و روان را صورتبندی میکند و «نیاز» بهعنوان همبسته ی دیالکتیکی آن چه نقشی در این نظام معنایی دارد؟
پرسشهای فرعی:
۱. ریشههای دینی و اسطورهای «آز» در منابع زرتشتی چگونه در شاهنامه تبلور یافته و فردوسی با چه سازوکاری آن را به «دشمن خرد» و حجاب معرفت بدل کرده است؟ (بعد دینی-فلسفی)
۲. دیالکتیک «آز و نیاز» چگونه در ساختار اجتماعی-اقتصادی روایات شاهنامه (همچون داستان کاوه، ضحاک، سلم و تور) بازتولید شده و به بیعدالتی نهادینه و تولید نظاممند فقر دامن میزند؟ (بعد اجتماعی-اقتصادی)
۳. فردوسی از منظر روانشناختی، چه رابطهای میان «آزمندی» بهعنوان یک کنش ناخودآگاه (تجلی سایه) و وقوع تراژدیهای انسانی (همچون رستم و سهراب) برقرار میکند؟ (بعد روانشناختی)
۴. چگونه میتوان با تبارشناسی فرهنگی، تداوم اسطوره ی آز را در قامت دیوان محلی مانند «آلازنگی» در فولکلور ایران توضیح داد و این پدیده چه کارکردهای فرهنگی-تربیتی جدیدی یافته است؟ (بعد فرهنگی-مردمشناسی)
۵. بحث و تحلیل یافتهها
۵.۱. بعد دینی و فلسفی: آز به مثابه ضدِ خرد و حجاب معرفت
در متون زرتشتی، بهویژه بندهش، دیو «آز» (Āz) بهعنوان یکی از شش دیو همکار اهریمن و قدرتمندترین آنها توصیف شده که برای نابودی آفرینش اهورایی خلق گردید. مأموریت کیهانی او نهتنها نابودی عناصر مادی مقدس همچون آتش (نماد انرژی و روشنایی) و آب (نماد حیات)، بلکه زدودن «فَرّ کیانی» (مشروعیت الهی-سیاسی) و نابودی بنیانهای اخلاقی و معرفتی انسان است (بهار، ۱۳۸۵: ۱۲۵-۱۳۰). این دیو چنان قدرتمند است که در کیهانشناسی زرتشتی، اهورامزدا برای مقابله با تهدید او، انسان را از نطفه ی «کیومرث» میآفریند و نبرد نهایی تاریخ، نبرد با آز است (پورداوود، ۱۳۸۰).
فردوسی این مفهوم عمیق الهیاتی را از سطح یک اسطوره ی محض بیرون کشیده و در بستر فلسفی خردگرایی ایرانی بازتعریف میکند. او تقابل بنیادین حاکم بر جهان را نه صرفاً میان دو قطب متافیزیکی «اورمزد و اهریمن»، بلکه میان دو قطب درونی و ملموس «خرد» و «آز» صورتبندی میکند. در این دستگاه فلسفی، «آز» نیرویی است که انسان را از جوهره ی اصلیاش، یعنی خرد، بیگانه (ازخودبیگانه) میکند و او را به مرتبه فروتر از انسانیت تنزل میدهد. اوج این نگاه فلسفی در بیتی دیده میشود که در آن، آز به حجاب معرفتشناختی تعبیر میشود؛ حجابی که راه دستیابی به حقیقت غایی («درِ راز») را به روی انسان میبندد. انسان تا زمانی که در بند آز است، هرچقدر هم تلاش کند، هرگز به کُنه هستی و حکمت دست نخواهد یافت:
همه تا در آز رفته فراز / به کس بر نشد این در راز باز
(فردوسی، ۱۳۹۳: ۲/۱۶۹)
در این بیت، «در راز» استعاره از حقیقت مطلق و دانش ناب است و «فراز رفتن در آز» بهمعنای غوطهخوردن و پیشروی در فزونخواهی ست. بنابراین، از منظر فردوسی، معرفت و آز با یکدیگر نسبت عکس دارند و رهایی از آز، شرط لازم برای دستیابی به دانایی است. این دقیقاً همان تقابلی است که میان «هنر» (بهمعنای فضیلت، کمال و دانش) و «آزمندی» در بیتی دیگر ترسیم شده، آنجا که شاعر بهصراحت انسان را به هنرآموزی در برابر آزمندی دعوت میکند و این دو را در تضاد میبیند.
فردوسی با نوعی بدبینی فلسفی عمیق، «آز» را نیرویی فراتاریخی، ریشهدار در نهاد انسان و مستقل از گذر زمان معرفی میکند. او با شگفتی و افسوس اشاره میکند که آزمندی انسان با افزایش سن و تجربه نهتنها کاهش نمییابد، بلکه گاه شدت میگیرد. انسان اسیر آز، برای پیشبینی لحظهای که حرصش سیراب شود، مدام به تقویم و فال متوسل میشود، غافل از آنکه این دیو، سیرابشدنی نیست:
همی آز کمتر نگردد به سال / همی روز جوید به تقویم و فال
(فردوسی، ۱۳۹۳: ۳/۷)
این ابیات نشان میدهد که در فلسفه ی تاریخ فردوسی، «آز» یک وسوسه ی دائمی و همیشگی در کمین بشریت است. این نیرو حتی زمان را نیز به تسخیر خود درمیآورد. «مردم آزور» (انسان آزمند) که فردوسی ترسیم میکند، انسانی وسواسی ست که با نگرانی و حرص، لحظات و ثانیههای عمر را میشمارد، گویی زمان و هستی را در خدمت سیریناپذیری خود میخواهد و این شمردن حریصانه، خود نشانه ی اسارت اوست:
زمانه برین سان همی بگذرد / پشیزش مردم آزور بشمرد
(فردوسی، ۱۳۹۳: ۲/۱۶۳)
«پشیز» که کوچکترین واحد پول بوده، در اینجا استعاره از لحظات عمر است. انسان آزمند حتی زمان را به مثابه ی پول، خرد و شمارش میکند و این نگاه کالاییشده به هستی، نتیجه ی مستقیم سیطره ی آز است.
۵.۲. بعد اجتماعی و اقتصادی: از فزونخواهی تا تولید نظاممند «نیاز»
از منظر جامعهشناختی و اقتصاد سیاسی، «آز» در شاهنامه از یک وسوسه ی شخصی فراتر رفته و به موتور محرک یک نظام اقتصادی ناعادلانه بدل میشود که نتیجه ی مستقیم و ساختاری آن، تولید و بازتولید «نیاز» (فقر، محرومیت، تنگدستی و ناامنی) برای اکثریت جامعه است.
در این چرخه ی علّی، آزِ طبقه ی حاکم، مازاد اقتصادی جامعه را میبلعد و ساختارهای اجتماعی، سیاسی و حقوقی را به گونهای مهندسی میکند که نابرابری در آن نهادینه شود. این اسطوره ریشه در باورهای کهن دارد. آتش، که در فرهنگ ایرانی نماد روشنایی، برکت، انرژی حیات و تمدن است، در یکی از متون پهلوی از بیم آنکه مبادا «آز» بیاید و «مایه هستیاش» را نابود کند، از انسان (برزگر) یاری میطلبد. این دادخواهی نمادین، نشاندهنده ی آن است که آز، بقای بنیانهای تولید و اقتصاد (نمادشده در آتش) را تهدید میکند و نابودی آن، یعنی نابودی زیستِ جمعی (پورداوود، بیتا: ۲۲۵).
این تهدید اقتصادی در داستان ضحاک بهشکلی هولناک و انضمامی تجلی مییابد. «آزِ» ضحاک، که در هیأت خوردن مغز جوانان ایرانزمین نمود پیدا میکند، نمادی قدرتمند از بلعیده شدن سرمایه ی انسانی، نیروی کار مولد و نشاط اجتماعی توسط یک نظام سیاسی-اقتصادی حریص و بیمار است. این عمل وحشیانه، نه فقط یک جنایت فردی، که یک سیاست اقتصادی سیستماتیک است که در آن، ثروت و بقای قدرت حاکم، مستقیماً از تخریب و مصرف طبقات مولد و جوان جامعه حاصل میشود. ضحاک با خوردن مغز جوانان، بهنوعی «آینده» را میبلعد. پیامد مستقیم این «آز» سازمانیافته و دولتی، تولید طبقهای عظیم از «نیازمندان»، داغدیدگان و ستمدیدگان است که خشم فروخورده آنها، در نهایت با قیام کاوه آهنگر فوران میکند. قیام کاوه، نه فقط یک شورش علیه یک هیولای اسطورهای، که یک انقلاب اجتماعی علیه یک «ساختار اقتصادیِ آز-بنیان» است. درفش کاوه، نماد انباشت «نیازها» و مطالبات طبقات فرودستی است که توسط «آزِ» حاکم به وجود آمدهاند.
در تراژدی سلم و تور با ایرج نیز «آز» چهره ی سیاسی-اقتصادی خود را آشکار میکند. این برادرکشی هولناک، بر سر رفع «نیاز» مادی یا تقسیم عادلانه ی منابع و ثروت نیست، بلکه دقیقاً بر سر فزونطلبی محض و قبضه ی کامل تاج و تخت و سرزمین رخ میدهد. سلم و تور با وجود در اختیار داشتن پهناورترین بخشهای امپراتوری (روم و توران)، نمیتوانند شاهد بهرهمندی ایرج از بخش کوچکتر اما مرکزی، یعنی ایرانشهر (که نماد قلب تمدن و فرهنگ است) باشند. آز آنها، یک بیماری روانی-سیاسی ست که منطق عادلانه ی تقسیم قدرت و سرزمین را برنمیتابد و «دیگری» (ایرج) را نه بهعنوان شریک، که بهعنوان مانعی برای کامخواهی مطلق خویش میبیند. فردوسی فضای اجتماعی مسموم ناشی از این فزونخواهی را با تصویر «دشت روباه» ترسیم میکند؛ اجتماعی که در آن اعتماد از میان رفته و حیلهگری و مکر جای صداقت را گرفته است:
کنون دشت روباه بینم همی / ز رزم آز کوتاه بینم همی
(فردوسی، ۱۳۹۳: ۲/۱۶۳)
در این بیت، «رزم آز» کنایه از نبرد و تلاشی است که انگیزهاش چیزی جز فزونخواهی نیست. نتیجه ی این نبرد، «دشت روباه» است؛ اجتماعی که در آن همه به روباهصفتان حیلهگر بدل شدهاند. در چنین فضایی، «نیاز» دیگر فقط مادی نیست، بلکه نیاز به امنیت، اعتماد، حقیقت و عدالت نیز که سرکوب شده، بهشدت احساس میشود.
۵.۳. بعد روانشناختی: آزمندی و تراژدی «رستم و سهراب» (تحلیل کهنالگوی سایه)
از منظر روانشناسی تحلیلی کارل گوستاو یونگ، فردوسی را میتوان روانکاوی حاذق دانست که بهخوبی میداند «آز» نه فقط یک دیو بیرونی و فرافکنیشده، که نیرویی قدرتمند در لایههای پنهان روان ناخودآگاه انسان است. این نیرو خود را در نقابهای فریبندهای همچون «نامخواهی»، «غیرت»، «سلطهجویی» و حتی «احتیاط» پنهان میکند. تراژدی رستم و سهراب را میتوان از این منظر بهعنوان یکی از عمیقترین تراژدیهای روانشناختی ادبیات جهان تحلیل کرد که در آن، قهرمان داستان قربانی «سایه ی» (Shadow) خود میشود. «آزِ» رستم در این داستان، نه یک حرص مادی آشکار، که یک وسواس روانی عمیق برای حفظ انحصاری و مطلق «نام» و «قدرت» بیچونوچرای پهلوانیاش است.
این «آزِ نام و قدرت» که از ترس نیستی، فراموشی و تحلیل رفتن منِ پهلوانی (Ego) تغذیه میکند، همچون یک فیلتر شناختی عمل کرده و باعث میشود رستم، بهرغم مواجهه با نشانههای آشکار و متعدد، سرسختانه از پذیرش واقعیت حضور یک پهلوان جوان همتراز به نام سهراب سر باز زند. پذیرش سهراب بهعنوان پسر و جانشین، در ضمیر ناخودآگاه رستم، بهمعنای تقسیم قدرت، پذیرش فرایند طبیعی پیری و افول تدریجی قهرمان کهنهکار است. «منِ» رستم، برای بقای خود، واقعیت را تحریف میکند. «نیاز» روانشناختی رستم به اثبات همیشگی، یکتا و انحصاری برتریاش، که ریشه در همان «آزِ نام» دارد، نیروی تشخیص، خرد و حتی عاطفه ی پدرانه او را بهطور کامل مختل میکند. این «آز» روانی که در لفاف «غیرت پهلوانی» و «قدرتنمایی» پنهان شده، مستقیماً منجر به فاجعهای میشود که در آن، خرد و عشق (پدر-فرزندی) هر دو قربانی میشوند.
این تفسیر بهروشنی نشان میدهد که فردوسی، «آز» را نهتنها در قالب شخصیتهای آشکارا شروری مانند ضحاک و سلم، بلکه در اعماق وجود بزرگترین قهرمان ملیاش نیز بهعنوان یک کهنالگوی سایه بازمیشناسد و تحلیل میکند. سایه، در روانشناسی یونگ، مجموع جنبههای تاریک، انکارشده و سرکوبشده ی شخصیت است که اگر فرد از وجود آنها آگاه نشود و آنها را در خود ادغام نکند (خودشناسی)، همین بخش تاریک میتواند از کنترل خارج شده و بزرگترین فجایع را بیافریند (یونگ، ۱۹۵۹؛ به نقل از سرکاراتی، ۱۳۸۵). راهحل فردوسی برای مهار این آزِ سایهوار، هنرآموزی، دانشاندوزی و خودشناسی خردمندانه است. او با تأکید بر تضاد «هنر و دانش» با «آزمندی»، راه نجات را در آگاهی و پرورش جنبههای روشن روان معرفی میکند.
۵.۴. بعد فرهنگی و مردمشناسی: از دیو آز تا اسطوره ی «آلازنگی» (مطالعه ی موردی)
تأثیرگذارترین مفاهیم اسطورهای، توانایی نفوذ، بقا و استحاله در فرهنگ عامه (فولکلور) و ناخودآگاه جمعی در طول قرون را دارند. پیوند شگفتانگیزی که میان «دیو آز» اوستایی و شاهنامهای با باورهای عامیانه ی منطقه ی کهگیلویه و بویراحمد وجود دارد، نمونه ی بینظیری از این تداوم و استحاله ی فرهنگی ست. در این منطقه، «آلازنگی» (با تلفظ محلی: Ālāzangi) موجودی خیالی، ترسناک و شرور است که عمدتاً برای واداشتن کودکان ناآرام، بازیگوش، بی توجه به خواب و برای دعوت به سکوت به کار میرود. جمله ی معروف «بخوس اَر نَخُوسِیْ، آلازَنْگِی اِیا ایْبَرِتْ» (بخواب وگرنه نمیخوابی، آلازنگی میآید و تو را میبرد) در بین گویشوران لر کهگیلویه و بویراحمدی، عصاره ی این باورست. این موجود، چیزی جز تبلور و بازمانده ی استحالهیافته ی همان «دیو آز» نیست که خود را با بستر فرهنگی و زبانی جدید سازگار کرده است.
تحلیل زبانشناختی و ریشهشناختی این واژه، پیوند عمیق آن را با مفهوم اهریمنی «تاریکی» و «فزونخواهی» آشکار میسازد. در زبان لری، گویش لری بویراحمدی «آلا» (Ālā) صورت محلی و تخفیفیافته ی واژه ی «الله» است و «زنگی» نیز به معنای «سیاه، تاریک و سیاهپوست» است (اشاره به اهریمن و نیروهای تاریکی). بنابراین، «آلازنگی» در این ترکیب مفهومی، دقیقاً به معنای «اله تاریکی / خدای سیاهی» ست. این نامگذاری، بهطور کامل در تقابل با مفهوم «اهورامزدا» (سرور دانا و خدای روشنایی) قرار میگیرد. جالب آنکه در باورهای مزدیسنا نیز دیو آز دشمن «آتش» (نماد روشنایی) ست و اینجا نیز «اله تاریکی» بر همان اصل دلالت دارد. این موجود تاریکی، نیروی مقابل خرد، نظم و روشنایی ست.
از منظر کارکرد فرهنگی، چند نکته ی برجسته در این استمرار اسطورهای قابل تأمل است:
۱. کارکرد تربیتی و انضباطی: در اسطوره ی زرتشتی، «سروش» (ایزد اطاعت و الهام) از انسان (برزگر) برای مقابله با «آز» یاری میطلبد. در فرهنگ لر نیز، کودک ناآرام که رفتارش نماد «آزِ بینظمی، سرکشی و بازیگوشی خارج از چارچوب» است، با فراخوانی نام «آلازنگی» (همان دیو آز) تهدید میشود تا به نظم (خواب = آرامش) تن دهد. این یک روش کهن کنترل اجتماعی غیررسمی و تربیتی ست که ریشه در همان نبرد کیهانی خرد با آز دارد و هدفش مهار «آزِ رفتاری» کودک است.
۲. تقابل هستیشناختی نور و تاریکی: دیو آز در اوستا دشمن آتش (نور) است و آلازنگی نیز دقیقاً «اله تاریکی». این دوگانگی نشان میدهد ناخودآگاه جمعی ایرانیان، آز را همواره با بلعیدن نور، آگاهی، شادابی و زندگی (نمادهای خرد) معنا کرده است. تاریکی، استعاره ی قدرتمندی از جهل، بیخبری و ناآگاهیای ست که «آز» به بار میآورد.
۳. حضور همیشگی و تهدید مستمر: در کیهانشناسی زرتشتی، دیو آز نیرویی دائماً حاضر است و تا آخرین لحظه ی رستاخیز نیز به نبرد ادامه میدهد. آلازنگی نیز یک تهدید همیشگی و مستمر است («آیا ایبرت» = در همین لحظه دارد میآید تو را میبرد!). این قید زمانی حال استمراری نشان میدهد که تهدیدِ «آز» یک خطر دائم و همیشگی ست و تنها با حفظ هوشیاری (بیداری خرد جمعی) میتوان از گزند آن در امان ماند. اگر غفلت روی دهد، این دیو، «مایه ی هستی» (کودک بهعنوان نماد زندگی، نسل، امتداد و بقای جامعه) را میرباید و نابود میکند.
۶. آز و نیاز از سایر منظرها (تحلیل تکمیلی)
برای تکمیل شبکه ی معنایی «آز و نیاز»، تحلیل از منظرهای زیر ضروری ست:
– منظر انسانی: از نگاه اگزیستانسیالیستی فردوسی، «آز» نافی جوهره ی انسانیت است. انسانی که اسیر آز میشود، از گوهر وجودی خود که «خرد، مهرورزی و همدلی» است، تهی گشته و به مرتبه ی «دد» (حیوان درنده) سقوط میکند. این تنزل هستیشناختی از مقام انسان به حیوان، بزرگترین تراژدی انسانی در شاهنامه است که نتیجه ی مستقیم ازخودبیگانگی ناشی از آز است.
– منظر حقوقی: در نظام حقوقی آرمانی شاهنامه که بر پایه ی «خرد شاهی» و «داد» (عدالت) استوار است، «آز» منشأ اصلی هرگونه بیعدالتی، پیمانشکنی، تضییع حقوق و ظلم ساختاری است. پایمال شدن حق مسلم ایرج بر زندگی و سرزمین، یک جنایت حقوقی تمامعیار است که بذر آن مستقیماً در مزرعه ی «آز» کاشته شد. در این نظام فکری، «آز» ضدِ «داد» (قانون و عدالت) است.
– منظر امنیت ملی و جامعه ی ایرانی: فردوسی، «آزِ» شهریاران و نخبگان را خطری همیشگی برای کیان و امنیت ملی ایرانشهر ترسیم میکند. هرگاه شهریاری (مانند ضحاک، جمشید در اواخر عمر، یا سلم و تور) گرفتار این دیو شد، بنیانهای جامعه سست، بیگانگان مسلط، و ایرانشهر دچار «نیاز»، زبونی و بحران مشروعیت شده است. «آزِ» حاکمان، مستقیماً «نیاز» و زوال ملی را در پی دارد.
–
۷. نتیجهگیری
فردوسی با خلق جهان شگفت و پرمعنای شاهنامه، مفهوم انتزاعی، الهیاتی و اسطورهای «دیو آز» را از دل متون کهن زرتشتی بیرون کشید، آن را بازپردازی کرد و به یک نظریه ی جامع، منسجم و چندبعدی در باب انحطاط تدریجی فردی و اجتماعی بدل ساخت. این مقاله با رویکردی میانرشتهای و با تحلیل نظاممند چهار داستان کلیدی نشان داد که:
۱. فردوسی در بعد دینی-فلسفی، «آز» را بهعنوان دشمن اصلی خرد، حجاب بزرگ معرفتشناختی و عامل اصلی ازخودبیگانگی انسان بازتعریف کرد که امکان درک حقیقت و رسیدن به دانایی را از انسان سلب میکند (تحلیل ابیات «در راز» و «تقویم و فال»).
۲. از منظر اجتماعی-اقتصادی، «آزِ» صاحبان قدرت، موتور محرکه ی یک چرخه ی فزاینده و بسته از بیعدالتی نهادینه است که مستقیماً به تولید و بازتولید ساختاری «نیاز» (در اشکال مختلف فقر، استثمار، و ناامنی) برای اکثریت جامعه میانجامد. داستان ضحاک بهعنوان الگوی اقتصاد سیاسی «آز-بنیان» و داستان سلم و تور بهعنوان تراژدی فزونخواهی سیاسی-سرزمینی تحلیل شدند.
۳. در بعد روانشناختی، «آز» همچون یک کهنالگوی سایه (Shadow) و نیروی ویرانگر درونی، حتی در اعماق وجود بزرگترین قهرمانان ملی مانند رستم رخنه کرده و با مختل کردن نیروی خرد و تشخیص، تراژدیهای جبرانناپذیری همچون کشتن سهراب را رقم میزند. این تحلیل، جنبه ی تراژیک و جهانشمول داستان را برجستهتر میکند.
۴. در نهایت، واکاوی فرهنگی-مردمشناسی نشان داد که این مفهوم عمیق اسطورهای، بهدلیل ریشهداری در ناخودآگاه جمعی ایرانیان، استحاله یافته و در اشکال فرهنگی، زبانی و تربیتی جدیدی مانند اسطوره ی عامیانه ی «آلازنگی» (اله تاریکی)
۵. در منطقه ی کهگیلویه و بویراحمد بازتولید شده است. این تداوم پویا، گواه زنده بودن، انعطافپذیری و کارکرد پایدار این کهنالگو در لایههای عمیق فرهنگ ایرانی ست.
بنابراین، راه رهایی از چنگال این دیو هولناک در نسخه ی حکیمانه ی فردوسی، نه در انزوا، ریاضتِ صرف یا سرکوب غرایز، بلکه در کنشگری خردمندانه، هنرآموزی و دانشافزایی مستمر، خودشناسی روانشناختی نقادانه برای دیدن و مهار «سایه» و ایجاد تعادل حکیمانه در بهرهگیری از بایستههای زندگی ست. نسخه ی نهایی فردوسی برای شکست «آز» و درمان فراگیر «نیاز»، ساختن جامعه و انسانی ست که بنای آن بهدرستی بر ستونهای رفیع خرد، داد (عدالت) و فرهنگ (هنر) استوار شده باشد.
منابع و مآخذ (گسترشیافته)
۱. فردوسی، ابوالقاسم. (۱۳۹۳). شاهنامه (چاپ دوم). به تصحیح جلال خالقی مطلق. تهران: مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی. (ارجاع درونمتنی: فردوسی، ۱۳۹۳: جلد/شماره ی بیت)
۲. پورداوود، ابراهیم. (۱۳۸۰). اوستا: یسنا، یشتها و خردهاوستا (گزارش و ترجمه). تهران: انتشارات اساطیر.
۳. پورداوود، ابراهیم. (بیتا). پیامبر آریایی. تهران: انتشارات دانشگاه تهران.
۴. بهار، مهرداد. (۱۳۸۵). بندهش (ترجمه و گزارش). تهران: انتشارات توس.
۵. بهار، مهرداد. (۱۳۷۶). پژوهشی در اساطیر ایران (چاپ دوم). تهران: نشر آگه.
۶. سرکاراتی، بهمن. (۱۳۸۵). سایههای شکارشده (مجموعه مقالات). تهران: نشر طهوری.
۷. الیاده، میرچا. (۱۳۷۹). اسطوره، رویا، راز. ترجمه رویا منجم. تهران: نشر علم.
۸. کمبل، جوزف. (۱۳۸۹). قهرمان هزار چهره. ترجمه شادی خسروپناه. مشهد: نشر گل آفتاب.
۹. یونگ، کارل گوستاو. (۱۳۸۳). انسان و سمبولهایش. ترجمه محمود سلطانیه. تهران: انتشارات جامی.
۱۰. آموزگار، ژاله و تفضلی، احمد. (۱۳۹۴). اسطوره ی زندگی زرتشت. تهران: نشر چشمه.
۱۱. Zaehner, R. C. (1961). The Dawn and Twilight of Zoroastrianism. London: Weidenfeld & Nicolson.
۱۲. Boyce, Mary. (1979). Zoroastrians: Their Religious Beliefs and Practices. London: Routledge.
۱۳. Jung, C. G. (1959). The Archetypes and the Collective Unconscious (Collected Works, Vol. 9, Part 1). Princeton, NJ: Princeton University Press.
۱۴. Campbell, Joseph. (1949). The Hero with a Thousand Faces. New York: Pantheon Books.
۱۵. Eliade, Mircea. (1959). The Sacred and the Profane: The Nature of Religion. New York: Harcourt, Brace & World.
English Abstract (Extended)
The Mythological and Multidimensional Reflection of the Demons “Āz” (Greed) and “Niyāz” (Need) in Ferdowsi’s Shahnameh and Its Cultural Continuity in Folk Beliefs (With Emphasis on the Myth of Ālāzangi)
Author: Soroush Dorost
The concepts of “Āz” (Greed) and “Niyāz” (Need/Want) in Ferdowsi’s Shahnameh transcend mere demonological representations; they constitute a complex, multi-layered ideological and psychological system deeply rooted in Zoroastrian cosmology. This interdisciplinary qualitative research employs thematic analysis (Braun & Clarke, 2006) to explore how Ferdowsi conceptualized Āz as the fundamental antagonist of wisdom (Kherad) and the primary driving force behind individual psychological disintegration and systemic socio-economic injustice. Drawing on a theoretical framework integrating Jungian analytical psychology (the Shadow archetype), political economy, and comparative mythology (Eliade, Campbell), this study analyzes the text of Shahnameh (Khaleghi-Motlagh edition) and Zoroastrian scriptures.
The main research question is: How does Ferdowsi frame the concept of Āz as the core of the demonic discourse, structuring various dimensions of human life, and what is the role of Niyāz as its dialectical counterpart? The findings reveal that Ferdowsi portrays Āz not just as a personal vice but as: 1) a philosophical-epistemological veil blocking true knowledge, 2) a political-economic structure of tyranny that systematically manufactures “need” (Niyāz) and poverty (analyzed through the stories of Zahhak and Salm/Tur), and 3) a psychological “Shadow” that operates unconsciously, leading even the greatest heroes like Rostam to catastrophic tragedy (Rostam and Sohrab). Finally, the paper traces the remarkable cultural continuity of this myth in Iranian folklore through a case study of the “Ālāzangi” demon (etymologically: “God of Darkness”) in the Kohgiluyeh and Boyer-Ahmad region. The analysis demonstrates how this folk myth, used for disciplining children, functionally mirrors the cosmic battle against Āz, symbolizing the enduring and dynamic presence of this archetype in the Persian collective unconscious.
Keywords: Ferdowsi, Shahnameh, Āz (Greed), Niyāz (Need), Comparative Mythology, Ālāzangi, Zoroastrianism, Interdisciplinary Analysis, Jungian Shadow.
انتهای خبر/















ثبت دیدگاه