سیابَلِه/به قلم سروش درست بویراحمدی
۳۰ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۳۸
بهاربانو و آواز سیابله با هم به ضیافت کهگیلویه و بویراحمد دعوت شده اند. 
ارسال توسط : منبع : پیوارنیوز
پ
پ

پیوارنیوز؛ سروش درست بویراحمدی بهار، بانوی زیبانگار سال، دست در دست پسر ارشدش«فَروَردین» در راهند. در کوچه‌باغ‌های بویراحمد، هنوز بادِ آخرین شب‌های اسفند در میان شاخه‌های بلوط می‌پیچد. ناگهان بوی خاکِ نمناک و عطر شکوفه‌های بَن، فضا را پر می‌کند. بلوط‌ها که گویی انتظار این دیدار را داشتند، یکایک جامه‌های سبز خود را از تن بیرون می‌کنند و شکوفه‌های ریزریز را همچون هزاران ریزچراغ ریز بر شاخه‌ها می‌آویزند.

پسرک چشم میشی «شُوْْکِلَه کیانی بَرسَر بویراحمدی، «پیشه‌»ای هفت قاب از قاب دال هفت سال در دست دارد. -پیشه همان نی ست.- با چشمانی که از بازی نور و سایهْ برق می‌زند، در دل «دره وِزگَلی» ایستاده و فریاد می‌زند:

تِنْگَسَلِ دِرو دِرو بایُمْ خِینَه خوارٍ

تا نَشْکِفِ بَنْ وُ بَلْیْ کَس نیگُه بَهارِ

سیابَلَی دونه دونه / تُ وَ بالا مُو وَهونه

دسته‌ای از سیابله‌ها در آسمان آبی و نیلیِ صافِ دنا به چرخش درمی‌آیند. سیاهی‌شان در دل آبی محو می‌شود، اما گویی از دور، هفت‌خال بر سینه‌هاشان چون هفت نگین در تابش خورشید می‌درخشد. این آغاز آشنایی دوباره ی بویراحمد با سیابله‌هاست. پرندگانی که با بهار می‌آیند، در «کِرُفْت» یا سوراخ درختان بلوط آشیانه می‌سازند و خانه. در تنهایی یا در دسته‌های چند هزارتایی، زندگی را در قاموس آسمان می‌نویسند.

سیابله؛ نامی ست برای «سار» که بر زبان لر جاری ست و ساری.

«سِیْابَلَه» واژه‌ای ست که در زبان لری و گویش بویراحمدی، با شور و غرابت خاصی ادا می‌شود؛ «سیا» یعنی سیاه و «بله» یعنی چنین و این‌چنین؛ «سیابله» یعنی آن سیاهِ این‌چنینی. لری‌زبانان، این پرنده ی سیاهِ خوش‌آواز را با همین صفت ساده اما پرمعنا می‌شناسند. اما اگر از بویراحمد به بیرون نظر کنیم، این پرنده در فرهنگ‌های کهن فارسی با نام‌های گوناگون ثبت شده است: «سار»، «سارک»، «سارج»، «سارچه»، «ساری»، «شار»، «شارک»، «شارو»، «شَحْرور»، «طُرْقَه»، «سودانیه»، «زَرزور» (در عربی)، «صَغْجَق» (در ترکی)، و حتی «هزاردستان» از دیگر نام‌های اوست. اما در بویراحمد، سیابله، آن سیاهِ خوش‌آواز با خال‌های هفت‌رنگ، در دل دارستانِ بلوط آشیانه می‌گزیند و لانه.

هر بهار با آواز خود، حرف دل زمین را به گوش آسمان می‌رساند.

نکته جالب این که در برخی منابع، «سار» را «مرغ سخنگو» نیز خوانده‌اند (حاشیه ی لغت فرس، نسخه ی خطی نخجوانی)، و «طُرقَه» نام پرنده‌ای ست که امروز در زبان فارسی به «سار سخنگو» گفته می‌شود. اما سیابله به کهگیلویه و بویراحمد نه اهل تقلید است، با اهل تحقیق است.

نه فقط از حیث آواز «جِریکْ پِریکْ»، که از حیث شیوه ی زیستن، درس‌های بسیاری برای انسان دارد. او در سیاهیِ خود، هفت‌رنگ نهفته دارد؛ در سکوتش، هزار آواز؛ در تنهایی‌اش، تجربه ی جمعیِ زیستن.

در آیینه ی «پَر»؛ سیمای سیابله، «پُر» رنگ است و جلا.

سیابلهْ پرنده‌ای ست با جثه‌ای میانه؛ قامتی کمتر از بیست سانتی‌متر، بال‌هایی تیز و دمی کوتاه که در پرواز چون مثلثی بر سینه ی هوا نقش می‌بندد. پرهایش سیاهِ براق است؛ اما در زیر تابش خورشید، رنگ‌هایی از سبزِ یشمی، بنفشِ شاهانه، آبیِ فلک‌گون، سرخِ سُهر، نقره‌ایِ مه‌تابی و حتی علفیِ تازه‌روییده بر آن می‌درخشد.

به قول مزاح دوستان، چند دست کت و شلوار سِت مشکی باز، مشکی زاغ، مشکی تیره و مشکی ناز دارد: «خال‌های سفید ریزه» که در زمستان بیشتر نمایان می‌شوند، در بهار کمرنگ‌تر می‌شوند؛ گویی سیابله در هر فصل، جامه‌ای بر تن می‌کند. منقارش در زمستان تیره و در بهار زردِ لیمویی می‌شود. پاهایش صورتی رنگ است و حرکاتش تند و سریع.

اما زیباترین نمایش سیابله هنگامی ست که دسته‌جمعی پرواز می‌کنند. در آن هنگام که هزاران سیابله هم‌زمان از نیزارها یا درختان بلوط تیکاف می کنند و برمی‌خیزند، آسمان برای لحظاتی سیاه می‌شود و آن گردابِ متحرک از بال و پر، چنان دگرگون‌شونده و هماهنگ است که گویی یک روح واحد در هزاران تن جاری شده است. برخی این پروازهای چرخشی را حرکتی دفاعی در برابر شاهین و باز و الو می‌دانند؛ اما چه بسا این چرخش‌ها، خود رقصی ست برای جشنِ هستی، نمایشی ست از «همه در یکی و یکی در همه».

سارها، از جمله سیابلهٔ ما، همه‌چیزخوارند؛ از حشرات، کرم‌ها، نرم‌تنان و بندپایان تا دانه‌ها، میوه‌ها و حتی پس‌مانده ی غذای انسان. در واقع، سیابله در طبیعت همچون بازیگری ست که نقش کنترل آفات را به خوبی ایفا می‌کند. به دهقان کمک می‌کند و با تغذیه از « کِلُوْ» ها و ملخ‌ها و «گازَرِیْن» ها و سوسک‌ها، تعادل را در چرخه ی زیست‌بوم حفظ می‌کند.

زیستن در «کِرفُتْ» درختان بلوط، ایپزود پُرتکرار معماری آشیانه سیابلهْ هاست.

سیابله در بویراحمد، زیست‌گاه ویژه‌ای دارد؛ «کِرُفْت» درختان بلوط. همان سوراخ‌های طبیعی که بر اثر ضربات و تلاش دارکوب، پوسیدگی یا شکستگی شاخه‌ها در تنه ی کهنسالانِ جنگل پدید می‌آید. این سوراخ‌ها، گاه تا نیم‌متر عمق دارند، برای سیابله پناهگاهی امن است. او درون لانه امن یا همان کرفت، با شاخه‌های خشک و علف، لانه‌ای نرم و گرم می‌سازد. ماده سیابله، پنج تا هفت تخم آبی یا سفید در این لانه می‌گذارد و هر دو جفت (نر و ماده) به نوبت روی تخم‌ها می‌خوابند. دوازده تا پانزده روز بعد، جوجه‌ها از تخم بیرون می‌آیند و بیست تا بیست و دو روز بعد، بال درمی‌آورند؛ « فِرو» یا « پِرو» می شوند و از کرفت بیرون می‌پرند.

اینجا، در دل سوراخ و کِرُفت شاه بلوط، سیابله فقط زیست نمی‌کند، بلکه انگار برای به نمایش گذاشتن فلسفه ی زیستن، راهی سرزمین شکوه شاه‌کوه های کهگیلویه و بویراحمد شده است.

«کِرُفت دار»، آن سوراخِ تاریک و تنگ در دل بلوط، شاید برای بسیاری مرگ است و پایان، اما برای سیابله آغازی ست پرامید و نشاط. او از سیاهیِ چوب، زندگی بیرون می‌آورد و از دل چوبِ پوسیده، آواز می‌سازد. سیابله به ما می‌آموزد که در دل تنگی‌ها، لانه‌ای از امید بسازیم و در دشوارترین شرایط، تخم‌های آینده‌مان را به حرارتِ صبوری خود گرم کنیم.

 سیابله در آیینه ی ادبیات و فرهنگ پارسی:

در ادبیات پارسی، سار (یا همان سیابله) حضوری پررنگ دارد و پربسامد. شاعران بزرگ، از اسدی طوسی در گرشاسب‌نامه تا خاقانی و سلمان ساوجی و مولوی، از این پرنده با صفاتی چون «خوش‌آواز»، «سیاه» و «سخنگو» یاد کرده‌اند. خاقانی می‌گوید:

گر ملخ را نیست بر پا موزه ی زرین سار

ران او رانین دِیبا برنتابد بیش از این

و مولانا در مثنوی می فرماید:

«باز صید آرد به خود از کوهسار

لاجرم شاهش خوراند کبک و سار»

اما در زبان شکر شیرین لری، گویش بویراحمدی، سیابله نه فقط در شعرها که در ترانه‌های کودکانه نیز جاری است و ساری. همان‌طور که اشارت شد، بچه‌ها وقتی دسته‌ای از سیابله‌ها را در آسمان می‌بینند، با شور و شوق فریاد می‌زنند:

«سیابَلَی دونه دونه

تُ وَ بالا مُو وَهونه»

این ترانه، نه فقط یک بازی زبانی، بلکه نوعی گفت‌وگوی نمادین با طبیعت است. کودک از سیابله می‌خواهد که به بالا برود و او نیز در پیِ او خواهد آمد؛ انگار که کودک، خود را با آن پرنده ی پروازگر یکی می‌داند و آرزوی پرواز دارد. چه زیبا که این شعر، در ادامه، این گونه کامل می‌شود:

«کُه کُهْسارَ دِرو بَویْتِه مِهْمانِه

نَشیمَن گُه کِرُفْتِ بَلوُت، وانه

هَزار آواز دَرِ سینِه نُهانه

بِهار اَمَه، دِگَر وَختِ خِزانِه؛

که کوهسار، دروازه‌به‌دروازه، مهمان تو شده است / آشیانه در کرفت بلوط، لانه‌ات باد / هزار آواز در سینه نهان داری / بهار آمد، دیگر وقت خزان نیست)

در بُعد فلسفی، سیابله یادآور این نکته است که سیاهی، لزوماً تیرگی نیست. سیابله سیاه است، اما درون این سیاهی، رنگ‌های بی‌نهایتی نهفته است. انسان نیز چنین است. چه بسا در ظاهرِ ساده و یک‌دستِ هر شخص، دنیایی از رنگ‌ها، تجربه‌ها و رازها وجود دارد که تنها در تابش نورِ درک و همدلی، آشکار می‌شود. سیابله به ما می‌گوید که هر سیاهی‌ای، حامل هزاران رنگ است؛ هر سکوت‌، حامل هزاران آواز است و هر تنهایی، پتانسیلی برای یک جمع باشکوه.

سارها در ایران؛ گوناگونند. با سیری در دنیای شگرف و ساده ی سیابلهْ ها، سفری به دنیای گونه‌ها نموده اید.

در ایران، چهار گونه از خانواده ی سارها شناسایی شده‌اند: «سار معمولی» (همان سیابلهْ ما)، «سار صورتی»، «مرغ مینا»، و «سار تاج‌سیاه». هریک از این گونه‌ها ویژگی‌های منحصربه‌فردی دارند:

– سار صورتی با سر و گردن و بال‌های سیاه و بدنی صورتی، در جلگه‌ها و صخره‌های کوهستانی دیده می‌شود. منقار زرد و رفتار اجتماعی‌اش، او را به سیابلهْ معمولی شبیه می‌کند، اما رنگ صورتی، وجه تمایز اوست.

– مرغ مینا که در مناطق مسکونی و روستایی ایران، به ویژه جنوب و جنوب‌شرق، بسیار دیده می‌شود، پرنده‌ای ست با سری سیاه، گردنی سیاه و بدنی قهوه‌ای که به راحتی صدای انسان را تقلید می‌کند و همین ویژگی، او را به پرنده‌ای محبوب برای نگهداری در خانه تبدیل کرده است.

– سار تاج‌سیاه، گونه‌ای که احتمالاً در مناطق گرمسیر و جنوبی ایران یافت می‌شود و تاجی سیاه بر سر دارد که نامش از آن گرفته شده است.

اما در میان این چهارگونه، سار معمولی یا همان سیابله یْ خودمان، از همه «کَهْخُوازادهْ تَر» «گسترده‌تر» و «شناخته‌شده‌تر» است؛ از نیمه ی شمالی ایران در تابستان تا نیمه ی جنوبی در زمستان، حضوری گسترده دارد و به‌ویژه در اطراف دریاچه ی هامون و سیستان و بلوچستان، به صورت مهاجر زمستانی دیده می‌شود.

سیابله و زندگی جمعی؛ درسی برای انسان است و انسانیت.

شاید مهم‌ترین ویژگی سیابله، زندگی اجتماعیِ اوست. سارها به شدت اجتماعی هستند و به ندرت، منزوی زندگی می‌کنند. در غروب‌های پاییز و زمستان، دسته‌های بزرگ آن‌ها را در پارک‌ها، روستاها و نیزارها می‌توان دید که با سر و صدایی فراوان دور هم جمع می‌شوند. اجتماع آن‌ها، ترتیبی ست هماهنگ که اگر از دور بنگریم، گویی یک ابرِ سیاهِ زنده بر فراز آسمان در حرکت است.

این زندگی جمعی، مزایا و معایبی دارد. از یک سو، حضور در جمع، امنیت را افزایش می‌دهد؛ شکارچیانی چون « باشو» و « باز» و «اَلُو»، در برخورد با این توده ی انبوه، سردرگم می‌شوند و کمتر می‌توانند به تک‌تک آن‌ها آسیب بزنند. از سوی دیگر، زندگی جمعی، چالش‌هایی در تأمین غذا ایجاد می‌کند؛ وقتی هزاران سار در یک منطقه جمع می‌شوند، منابع غذایی محدود می‌شود و رقابت بالا می‌رود.

این دوگانگی، درس بزرگی برای انسان دارد. زندگی در جامعه، با تمام فوایدش (امنیت، همدلی، همافزایی)، همواره با چالش‌هایی (رقابت، کمبود منابع، اختلاف‌نظر) همراه است. سیابله به ما می‌آموزد که در عین حال که به جمع تعلق داریم، نباید هویت فردی‌مان را از دست بدهیم و در عین حال که مستقل هستیم، باید برای بقای جمع، انعطاف‌پذیر باشیم. گاه لازم است از جمع فاصله بگیریم (همان‌طور که برخی سارها به صورت تکی زندگی می‌کنند) تا به نیازهای درونی پاسخ دهیم و گاه باید به جمع بازگردیم تا از گرمای هم‌دمی بهره‌مند شویم.

مرغ مینا، شبیه سیابله است و کمی بزرگتر. گویی قوم و خویشند و از یک قبیله، طایفه و تش. مینامرغ تقلید صدا می کند و سیابله به عنوان حکیمِ خاموش،« جِریکْ پِریک». جریک پریک همان سروصداست.

گویا نوعی سیابله در دنیا هست که مانند مرغ مینا توانایی شگفت‌انگیزی در تقلید صدای پرندگان و حیوانات دیگر دارد. او می‌تواند آواز کِریک، فریاد باشُو، یا حتی شیهه ی اسب و مای گاو را به خوبی تقلید کند. در فرهنگ عامه این سرزمین، این توانایی، گاه ستایش می‌شود و گاه طنز. اما از نگاه فلسفی، تقلیدِ صدا، حکایت از هنرِ «گوش‌سپاری» دارد. سیابله تقلید صدا، نخست خوب می‌شنود، سپس بازآفرینی می‌کند. او سخنِ دیگری را می‌آموزد و آن را به زبان خود ترجمه می‌کند. او از صرفِ تکرار، به خلقِ معنایی نو می‌رسد.

این توانایی، یادآور نقش انسان به عنوان «حکایت‌گر» است. ما نیز در زندگی، صداهای بیشماری می‌شنویم؛ از پدران و مادران، از استادان، از طبیعت و از تاریخ. اما هنر آن است که این صداها را نه به صورت خام، بلکه با تفسیر و خلاقیت، بازگو کنیم؛ یعنی در عین وفاداری به میراث، نگاهی نو بیافرینیم. سیابله مقلد در اینجا، نماد انسانِ فرهیخته‌ای ست که از دل کهن‌الگوها، آوازی تازه برمی‌کشد.

سیابله و بهار؛ همبستگی دوسویه با زندگی دارند.

سیابله در بویراحمد، پرنده‌ای فصلی ست. با شکوفه‌های بلوط و عطر بهار می‌آید و در پاییز، به مناطق گرمتر کوچ می‌کند. این چرخه ی آمدن و شدن، گویی بازتابی از چرخه ی زندگی ست. سیابله نه می‌ماند که اسیرِ روزمرگی شود، و نه چنان می‌رود که پیوندش با خاک گسسته شود. او درست در زمانی که زمین نیاز به آواز و حرکتش دارد، حاضر می‌شود و در زمانی که زمین بویراحمد به خواب زمستانی فرو می‌رود، او نیز سفر می‌کند.

در این میان، کودک بویراحمدی با ترانه‌اش، رابطه‌ای عاطفی با این پرنده برقرار می‌کند. او سیابله را «دونه دونه» خطاب می‌کند، یعنی دانگ‌دانگ یا یکی یکی و از او می‌خواهد که به بالا برود تا او نیز به دنبالش بیاید. این ترانه، رویای پرواز را در دل کودک می‌کارد؛ انگار که سیابله، واسطه‌ای ست میان زمین و آسمان، میان خاک و افلاک.

سیابله هر بهار، آواز دسته جمعی و پرواز گروهیش را به نمایش و همایش می گذارد. همایش و نمایشی که در سیاهی آن، هزاران رنگ نهفته است

«سیابله» در زبان شکر شیرین لری، لهجه ی بویراحمدی، نه فقط نام یک پرنده، که نمادی ست از امید، زیبایی و زندگی دستهْ جمعی. این پرنده ی سیاهِ هفت‌خال، با پروازهای دسته‌جمعی، با تقلید آوازهای «جِرِیْکْ جِرِیْکْ» و با زیستن در دلِ کِرُفتِ و سوراخ درختان بلوط، به ما درس‌های بی‌شماری می‌دهد:

– درس نخست: هر سیاهی در خود، هزاران رنگ دارد. در ظاهر ساده و یکدست هر پدیده، می‌توان دنیایی از تنوع و زیبایی را کشف کرد اگر با نگاهِ تأمل‌گرانه بنگریم.

– درس دُویم: زندگی جمعی، اگرچه چالش‌های خود را دارد، اما امنیت و همافزایی را به ارمغان می‌آورد. انسان نیز برای رشد، به جامعه نیاز دارد؛ اما نباید در ازدحامِ جمع، هویت خویش را گم کند.

– درس سُویم: آمدن و رفتن، بخشی از چرخه ی طبیعی است. سیابله با بهار می‌آید و با پاییز می‌رود؛ این کوچ، نه نشانهٔ گسست، که نشانه ی سازگاری با طبیعت است. ما نیز باید بیاموزیم که گاه بمانیم و گاه برویم؛ گاه بچسبیم و گاه رها کنیم.

– درس چارُم: تقلیدِ صدا، هنرِ گوش‌سپاری است. پیش از آنکه سخن بگوییم، باید بشنویم و در بازگویی، اصالت خود را حفظ کنیم.

بهار آینده، دره‌های تنگس زار را پر از شکوفه خواهد کرد، کودک بویراحمدی فریاد خواهد زد:

تِنْگَسَلِ دِرو دِرو بایُمْ خِینَه خوارٍ/

تا نَشْکِفِ بَنْ وُ بَلْیْ کَس نِیْ گُه بَهارِ/

سیابَلَیْ دُوْنَهْ دُوْنَهْ / تُ وَ بالا مُو وَهُوْنَه/»

« سیابله»این پرنده‌ی سیاه، فقط یک پرنده نیست؛ او پیامی ست از دلِ کوهستان، از ژرفای جنگل و از حکمتِ دیرینه ی زیستن.

چه نیکوست که نامش را بر زبان جاری کنیم، به یادِ آن رنگ‌هایی که در سیاهیِ پرهایش پنهان است. به یادِ آن آوازهایی که در سکوتِ پسین های بهاری بویراحمد، طنین‌انداز می‌شود.

سیابله، سارِ معمولی، آن سیاهِ هفت‌خال، آن سخنگویِ خوش‌آواز، از تبارِ کهنِ پرندگان است؛ اما در گویشِ بویراحمدی، هویتی تازه یافته است؛ هویتی که در هم‌آمیزی با بلوط، با «کِرُفْتْ»، با ترانه‌های کودکانه و با بهارِ دنا، معنا می‌یابد. هرگاه این پرنده را در آسمانِ آبیِ نیلی دیدیم، به یاد آوریم که زندگی، حتی در ساده‌ترین و سیاه‌ترین صور‌تش، سرشار از رنگ، آواز و درس‌های بی‌نهایت زندگی و ارزندگی ست. چه خوش‌تر که سیابله، هر بهار، با آوازِ خود، این درس‌ها را برای ما تکرار کند، تا فراموش نکنیم که در سیاهی، هزاران رنگ نهفته است.

پیشکش با عشق

دکتر سروش درست بویراحمدی

بیست و نهم اَمردادگان ۱۴۰۵خ..

انتهای خبر/

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.