پیوارنیوز؛ به قلم سروش درست بویراحمدی بادها کمی سردتر شدهاند. گویی آسمان آستینش را بالا زده و نسیمی خنک بر صورت شهر میافشاند. دلها تنگ تَبِ تابِ تابستان شده است و پاییزبانو آرامآرام از راه رسیده. به قول لرزبانان: *«شایْ اُوْمَـــــی!…؛ خَوْشْ اُومَـــــی!…
صدای پای پاییز، تنها صدای خِشخِش برگ نیست؛ صدای تغییر است. صدای آن لحظهایست که آدمی میفهمد هیچ چیز ماندنی نیست، اما همین نماندنها، زیباست.
پاییز میآید تا به ما بیاموزد که رفتن، بخشی از بودن است.
هر انجامی، آغاز نگاهی تازه است؛ اگر «منظور» و «بدرود» را بفهمیم، قدر «حضور» و «درود» را بیشتر میدانیم.
پاییز، دست در دست شاهدختشْ مهر، مهربانانه و مهرگانانه قدم بر رُنج دل عاشقان میگذارد و بر کُنجِ چشمشان.
فصل مهر و مدرسه و مهربانیست. پاییز فصل «بَرگْریزانْ» است و «بارانْخیزانْ».
فصل «تَگرگْبیزانْ» است و «بادوِیزانْ».
فصل وزش باد است و خزش برگها.
فصل عاشقیست و لایقی.
دارِ بلوط در پاییز، همسفر کوچ ایل است و همنفس یاریارِ شبانان.
روزهای پاییزبانو درخشان است و رخشان. بسان شراب سیب گِسْ و آسمانی چنان آبی که بارها میتوانیم در آن غرق شویم.
به قول بزرگی: برگها در «پوْوَیز» آنچنان در شتابند بریزند بر زمین، انگار عاشق دیوانهی زمین شدهاند.
فلسفهی زیبایی پوویز، همان فلسفهی پاییز و مهر و مدرسه و باران و برگهاست. مهری که در دلهاست تقویم ندارد و انسانیت در هیچ فصلی از آن تعطیل نمیشود.
اما مهرگان، این جشن کهن ایرانی، از دل همین مهر زاده شدهاست. در ایران باستان، برای خشنودی ایزدان آیینهای ویژهای برگزار میشدهاست. هنگام جشن مهرگان، مردم به شکرانهی «سرانجام تابستان» و «سرآغاز پاییز» جشن میگرفتند و به یکدیگر هدیه میدادند.
در کنار رودخانهها و چشمهها، برای ایزد «آناهیتا» به نیایش مینشستند و از آن الهه، آب فراوان و پاکیزگی طلب می کردند. آنها با خواندن سرودهای باستانی، قربانی کردن و اهدای گلها یا خوراکیها، از ایزدان سپاسگزاری میکردند و برای آتیهی بِهتر دست به سوی دعا برمیگشودند.
*جشن مهرگان، یکی از کهنترین جشنهای ایرانیان است که در ستایش و نیایش مهر یا میترا برگزار میشدهاست.
در عصر هخامنشی، آغاز پاییز، آغاز سال نو بوده است. از همین روی، نخستین ماه سال را به نام «مهر» منسوب کردهاند.
نام ماه مهر در کتیبهی میخی داریوش در بیستون به معنای «یاد خدا» آمده است.
حکمت شکرگزاری، پلیست میان داشتهها و آرزوها؛ آنکه نعمت را میبیند، ناداری و فقر را کمتر حس میکند.
در سفرهی مهرگان، پارچهای ارغوانی میگستردند و چند «نبشتهی شادباش» و گل «همیشهشکفته» بر آن میگذارند. گل همیشهشکفته، گلیست که مدتها و گاه چندین ماه شکوفا میماند. اطراف آن را با شاخههای گز، هووم و گلهای دیگر تزئین میکردند.
به قول حضرت سعدی”علیهرحمه”:
*«اگر بد کنی چشم نیکی مدار*
*که هرگز نیارد گز انگور بار»*
میوههای پاییزی، ترجیحاً به رنگ سرخند و بهشتی: سنجد، انگور، انار، سیب، به، ترنج، بالنگ، انجیر، بادام، پسته، فندق، گردو، کنار، زالزالک، ازگیل و خرما بر سفره دیدهآرایی می کرد.
نانی مخصوص از آمیختن آرد هفت نوع غلهی گوناگون تهیه می کرده و در کنار آن، نوشیدنی قوی از عصارهی گیاه «هَئومه/ هووم» که با آب یا شیر رقیق شده بود، قرار میدادند.
جام آتش، شمع، شکر، شیرینی، خوردنیهای محلی و بویهای خوش مانند گلاب از دیگر لوازم سفرهی مهرگان بود. ایرانیان پس از خوردن نان و آشامیدنی، همراه نوازندگان پایکوبی می کردند و شادکامی.
بخشیدن، تنها از دارایی نیست؛ بخشیدن از دل است. آنکه سفرهاش را با دیگری قسمت میکند، دلش را نیز قسمت کرده است و قسمت.
مهر، ماه ادبستان است. ماه دفترهای نقاشی، مدادهای تراشیده HB، کیفهای جورواجور و سرایش زنگهای شور. کودکان با چشمانی پُر از پرسش به مدرسه میروند و آموزگاران با صبری آمیخته با مهر، بذر دانایی در دلشان میکارند.
پاییز، فصل آغاز درس است و مشق؛ درس تنها در کتاب نیست، در برگریزان هم هست. هر برگ که بر خاک میافتد، صفحهایست از کتاب طبیعت.
مدرسه در پاییز معنای تازهای میگیرد: میتوان دوباره شروع کرد، حتی وقتی که تب تابستان تمام شده است و شهریور در تاب بیتابی اناری دلش خونشده و در پاییز، انار در تصور آرزوی شهریور، دلش ترک برمیدارد.
به قول سهراب:
تا اناری تَرَک برمیداشت دست فوارهای خواهش میشد… .
دانش، تنهاچراغیست که خاموشی ندارد: حتی باد پاییز هم نمیتواند خاموشش کند و مهرآیینی، نخستین درس هر مدرسهایست.
در «تنگ مهریون»، «تنگ گنجهای»، «تنگ برایی»، «دره سور»، «دلی بهرام بیگی»، «دره کَریک»، « تنگ دیل»، « تنگتامرایی» «تنگ پیرزال»، « تنگ سرخ»، «آبشار یاسیچ»، ««بُنْدره»، «تنگ سروک» و طبیعت کهگیلویه و بویراحمد پاییز دلانگیز است و شورانگیز.
تنگ بُرایی، تنگهای زیباست و اردیبهشتی. پاییز در این تنگه، سلطان رنگهاست و رویاها. درّهای در میان دو کوه با رودخانهای زلال و شیرین. باغات قدمتدار و قیمتی چنار، گردو، مهلو، انار، انگیر (انگور)، هِرمو( گلابی وحشی)، سیب و درختان مناطق معتدل کوهستانی، به برازندگی قد کشیدهاند و قامت.
پاییز در تنگ برایی، برای چشمان زیبانگر گردشگران داخلی و خارجی، دیدنیست و برای دلهای پرسشگر، شنفتنی.
نسیم سحرگاهی از میان شاخهها میگذرد و بوی خاک نمناک، رهگذران را سرمست می کند و مست. عطر برگهای خیس و شمیم میوههای رسیده آبدار، پیشکش این بوستان است به طبیعتگردان و توریستها.
آب از سنگها میگذرد و صدایی دارد شبیه زمزمهی مادری که کودکش را با ناز لالایی می کند و خواب. چنارها با برگهای پهن و طلایی، سقفی از نور ساختهاند. گردوها با پوست سخت و مغز چرب، قدرت خالق خویش را به نمایش گذاشتهاند. انارها با دانههای سرخ، همایشی از رنگ اناری را در قلب تنگه به نمایش گذاشتهاند. انگورها از داربستها آویزاناند و هرموها در دل صخرهها ریشه دواندهاند. سیبها سرخ و خوشعطر، از دور سلامت میکنند:
«مستان سلامت می کنند
جان را به نامت می کنند»
نواری نارنجی دلچسبی کیلومترها در این دره سحرآمیز، شبیه اژدهاییست نارنجی که در خواب ناز غنوده است.
این باغ زمانی در روزگار رونق ایل کهن برایی، در عهد افشاریان و زندیان، باغداران و باغآرایان کارکشتهای داشته است. در فصل برداشت محصول و میوهجات با مکانیزم خاصی برداشت، تقسیم، تفکیک و مدیریت محصول میشدهاست.
آموزهی زیبای مدیریت ایل در حوزهی باغداری و کشاورزی، توسط ایلخانی بسانِ بهزادخان براییوند دمرویی، از زبان تاریخ و بیان پیران ایل شنیدنیست و آموختنی:
زیبایی وقتی کامل میشود که با دیگری قسمت شود؛ تنهایی، حتی بهشت را خزان میکند. همهی ایل در دسترنج باغ و دستگنج بر و ثمر باغ شریک بودهاند و سهیم.
اما «به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من»:
برگها در پاییز قصهای دارند پُرغصه. حساسند و زود پیر میشوند. روزهای آخر عمرشان پر از نور است و رنگ. شکوه دارند و انرژی. انرژی خِشخشِ زیر پای رهگذران عاشق دستدردست هم، دلنشین است و دلآرام. رمانتیک است و دلبرانه.
در کهگیلویهوبویراحمد باد پاییزی معروف است به «بایْپووَیز». در زبان شکرشیرین لری، به بادهای موسمی که در استان میوزند، «بای راس» (شمال) و «بای چپ» (جنوب) میگویند. توفندهترین باددر جغرافیای استانمان، باد «چوغون» است. چوغون می کند و دوغون…
بسیار قدرتمند است. پیران بر این باورند خطر چوغون حتی ممکن است باعث نابودی انسان و دولت شود. دولت در زبان لری معادل احشام است.
ضربالمثلی در ادبیات شفاهی لری دیدهآراست: «چوغون اِیْکِنِهْ!» برای شخصی که کاراست و کارآمد، کاربرد دارد.
در بویراحمد بر این باوریم: «لِیْلَه بای» (گردباد) از کاشانهای میگذرد که صاحب خانهاش «مَخَسْ» است و «نِونمَخَرْ». ترجمانش مهماننواز نیست و دستودلباز. همین موضوع سبب میشد اگر «بایْلیله» ( لیلهبای) به سمت خانهی فردی راه میکشید، تا مدتها نگاهها نسبت به او در ایل و مال، متفاوت بود.
معرفت و شناختن توفان، نخستین گام اِستادگیست و افتادگی.
بارها با وزش باد پاییزی و حس بوی پوییز، احساس می کنیم که غمگینیم؟ چرا؟! هر چه در تاریخ به عقب برگردیم، پیوند قویتری بین آیین، اسطوره و طبیعت خواهیم یافت.
پیشینیان ما در آیین عیلامی و ایران باستان، بر این باور بودهاند که یکی از ایزدان در آغاز تابستان میمیرد. مرگ او خزان و زمستان را پدید میآورد و روزی که این خدای مرده از جهان مردگان بازگردد، بهار آغاز میشود. در فرهنگ بینالنهرین باستان، از این ایزدشهیدشوندهی نباتی به نام «دوموزی» یا «تَموز» یاد میشود. دوموزی همسر «اینانا» یا «اِیشتَر» بود. وقتی اینانا در بازدید از جهان زیرین دربند میشود و زندانی، دوموزی برای نجات جان او به جهان مردگان میرود. اینانا نجات پیدا میکند، اما دوموزی میمیرد.
در سوگ این خدای مرده، آیینهای سوگ و عزاداری بسیاری پدید آمده که از جمله آنها «کُتَل»، «سنگزنی»، «چکچکو»، «نخل» و «تابوتگردانی»ست. این بنمایه در ایران و فرهنگ لر به سبکوسیاق داستان سیاوش در اسطورهها اثر میگذارد. سیاوش در واقع یک ایزد نباتیست. وقتی کشتهمیشود، از خون سرخش برگ «سیاوَشون»
(سیاوشان) سبز میشود. چهرهی سیاه، دلیل مرگ اوست و جامهی سرخ، نماد زندگی و خون مجدد. چه بسا بابافیروز نمود و نماد چنین پدیدهایست.
به زعم نگارنده، اندوه پاییز، یادآور فناست؛ اما فنا، معلم مهر است. آنکه رفتن را میپذیرد، ماندن را گرامی میدارد و پاس.
سرآغاز پاییز، از دیرباز آغاز سال نو زراعی در میان کشاورزان استان کهگیلویه و بویراحمد است. سال کشتکاری از اول پاییز آغاز و آخر تابستان آتی به پایان میرسد. کشاورز، اوایل خزان زمین را شخم می زند و با فریاد «هُوگا» آمادهی کشت میکند. بذر میپاشد و به آسمان چشم میدوزد. او میداند که در پویش رویشگاه هیچ از دستش برنمیآید؛ باید بکارد، لکن رویش از آنِ خداست.
پاییز به کشاورز صبر میآموزد و به همهی ماها میآموزد که میتوان در دل سردی، امید کاشت. میتوان در فصل ریزش، به رویش فکر کرد.
زمین به کسی که وقتشناس است، برکت میدهد و زمان، مهربانترین معلم دهقان است.
پوویز، فصل هزار رنگ است و هزار جنگ. آموزگارِ گذشتن است و درگذشتن. پوییز با خودش بوی شِلَهماشکی، رَخس برگ در نسیم سحرگاهی و خِشخِش برگهای آفتابسوختهی چنار در جادهی آبشار را به رهآورد میآورد.
خزان آمده است تا به ما بگوید که زیبایی، همیشه در ماندن نیست؛ گاهی در ریختن است و بیختن. گاهی در تمام شدن است و گاه در وداع.
پاییز فصل حس است و احساس. فصل عاشقیست و شایقی. فصل مهر است و آفتاب و باران. فصل کوچ است و موچ.
موچ همان ماچ است و بوسه.
فصل مهرگان است؛ میترا و آناهیتا. فصل بادهای راس و چپ و چوغون. فصل تنگ دلْانگیز براییست و باغات بیکران تاریخیاش.
فصل برگهاییست که عاشق زمین شدهاند و لایق زمان.
فصلها از پیهم میآیند تا به ما بیاموزند عاشقانه بگذریم و پاییز، آموزگار کلاس سرگذشتهاست و گذشتها.
پاییز با مهر شروع می شود و در شوچله، با مهر به سرانجام میرسد.
آفتابی در سرآغاز و آفتابی در سرانجام.
به حرمت حریم مهر و مهرگان، دست ادب بر سینهی تکریم گذاشته و با تمام جودوجودمان می گوییم:
«شایْ اومیْ!… خَش اومی پوییز!…»
پاییز، فصل درس معرفت، حکمت و نعمت دلدادگیست.
ایجان!
پووَیز…
صدای پای پاییزیت، خِشْخِشْکنان بر دل خَشْ است و خُوْشْ
سروش درست بویراحمدی.
شباهنگام آخرین شهریورگان ۱۴۰۵خ.
انتهای خبر/















ثبت دیدگاه