پیوارنیوز؛ سروش درست/ بهار که میآید، همه از خواب زمستانی بیدار میشوند. شکوفههای بادام یکییکی لبخند میزنند. هزاردستان آواز سرمستی سر میدهند و مستی. گلها، فرزندان نازپروردهی آفتاب، در آغوش نسیم بهار قد میکشند و قامت. اما در میان این همه شور و شیدایی و سرور و غرور، گلی هست که قانون طبیعت را بر هم میریزد. گلی که در بهار نمیروید و منتظر باران نمیماند. به ابر سلام نمیکند و با اردیبهشت، به بهشت نمی رود. او پیش از آنکه قطرهای باران بر خاک بچکد، سر از سینهی سنگی زمین بیرون میآورد و با غرور، قامت ظریفش را در برابر آسمان خشک پاییز میافرازد. نامش در زبان شکرشیرینلری«گل بیمِنتَبارون» است. گلی که در فرهنگ زاگرسنشینان، نامش با حسرت گره خورده و در دشتستان و بویراحمد، پیشاهنگ زمستان خوانده میشود.
این گل، زادگاهش دل سنگ است و متن خاک
تصور کنیم زمینی را که تابستان، تیغ آفتاب را بر پیکرش کشیده و ترکهای تشنگی بر جان آن نشسته است. بادهای گرم، جانِ خاک را لاغر کرده و غبار، ردای کهنهی دشت شده است. در چنین زمینی، در سپیدهدمهای آبانگان، آنگاه که هوا به خنکی میگراید و رطوبت شبانه، مخفیانه بر سنگها مینشیند، معجزهای رخ میدهد و خرق عادتی. از دل سختترین زمینهای درهسوردهدشت، از شکاف سنگهای بُنزردزیلایی و دامنههای صخرهای دَریْلا، غنچهای سر برمیآورد: غنچهای بیساقه، بیبرگ، اما پر از اراده. انگار که زمین، این مادر سرد و خاموش، ناگهان به ویرش میاُفتد و به یاد میآورد که باید زیبایی بزاید. اینگونه است که «گل بیمنتَبارون» باشکوه زاده میشود. زایشی پر از درد اما نه با اجازهی باران، نه با منت ابر، بلکه با تکیه بر ذخیرهی پنهان پیازش که سی سانتیمتر زیر خاک، ماهها انتظار کشیده است.
رنگ چشمان این گل دلبر، مرغوب، عطری عجیب دارد و ظرافتی نجیب
رنگش بنفش است؛ بنفشی که به صورتی میگراید و گاهی سفیدی معصومانه را در خود میشوید. شش گلبرگ ظریف دارد که چون انگشتان دست داعی عاشقی، به سوی آسمان گشوده میشوند. در میان گلبرگها، پرچمهایی زردرنگ چون شمعهای کوچک روشنایی، میدرخشند. اگر زعفران را دیده باشید، گمان میکنید خواهر و برادرند؛ آنقدر که در عکسها جدا کردنشان دشوار است. اما این گل، عطر زعفران را ندارد؛ عطرش بوی خاک خیس می دهد و بوی سنگ. عاشقی اورا بود کند، بوی شبهای سرد پاییزی را دارد. بوی انتظاری که به وصال نمیرسد.
زیباست، لطیف است، ظریف است و مغرور. مغرور از آن رو که برای شکفتن، دست به دامان کسی نمیشود. نه به ابر التماس میکند و نه به باران. او خودش هست و خودش. این غرور، نه از سر تکبر است و خودبینی، بلکه از سر شناخت خویشتن است و معرفت. او میداند که برای زیستن، به هیچکس نیاز ندارد، جزء به آن ذخیرهی درونی که در اعماق خاک اندوخته است و خدایخویش.
چه بسا ما انسانها، گر عمیق در ذات این گل بیاندیشیم، چنین روشی را برگزینیم. اگر درونمان را پُر کرده باشیم، اگر ریشه دوانده باشیم، اگر پیازِ وجودمان را در عمق ایمان و دانش و عشق کاشته باشیم، دیگر منتظر باران نخواهیم ماند. ما خود باران خواهیم شد.
شبهای پاییز، در کنار منقلهای پُر زغال و اَنگِشْتِ سرخ، پیران ایل، کلاهنمدیکیانی کج بر سر نهاده، راست می نشینند. کامی از چپق چاق کردهیمرتضاعلی گرفته و افسانهی حسرتِ گُل بیمنتَبارون را با آب و تاب تعریف می کنند و روایت:
«نام دیگر بیمنتَبارون “گل حسرت” است. بچههای من، این نام، افسانهای تلخ و شاعرانه با خودش دارد. پدران ما میگفتند: این گل در بحبوحهی پاییز یا زمستان از سر شوق میروید و ذوق؛ به گمانش بهار آمده و همه گلها شکفتهاند. با عجله سر از خاک بیرون میآورد، اما میبیند زمین سرد است و خالی. هیچ گلی نیست. هیچ پرندهای نیست. هیچ پَرپَروشْکِیْ و شاهپرکی بال نمیزند و او، در اوج زیبایی، تنهاست. از این رو، در حسرت دیدار بهار و همنشینی با دیگر گلها، غصه میخورد، بغض میکند و پژمرده میشود. شاعران ایل در وصفش سرودهاند: «گل غصه، گل حسرت، چشم وَ رَه تا قیوم قیامت.
افسانهی دیگری در بین هموندان روایت می شود: این گیاه تلخ است و تَلْ. از این رو، پرندگان و پروانهها به آن نزدیک نمیشوند. گلبیمنتَبارون در حسرت نوازشی، در حسرت لمس بالی و در حسرت بوسهی منقاری، عمر کوتاهش را به پایان میبرد. در پاییز بعد، دوباره میروید؛ باز هم به امید دیدار و خبری از دیدار نیست و یار. باز هم ناکام.
افسانهی سوم، از زبان مادربزرگها، شیرینترین است و عاشقانهترین: «گل و برگ این گیاه، هیچگاه یکدیگر را نمیبینند. گل در پاییز میشکفد، بیبرگ و برگ، در بهار میروید؛ بیگل. گویی دو عاشقند که به یک ریشه پیوند خوردهاند، اما تقدیر بی تعبیر و تفسیر، رویاروییشان را منع کرده است. هر یک در پی دیگری، در حسرت وصالند و در انتظار دیدار و هرگز به هم نمیرسند. راستی، مگر نه این است که بعضی از عشاق نیز چنینند؟ ریشهای مشترک بین عاشق و معشوق است، اما در زمانهایی متفاوت میرویند و هرگز یکدیگر را نمیبینند.
گلبیمنتَبارون، پیشاهنگ زمستان است و مژدهدهندهی باران
برای کشاورزان دهدشت و گچساران و لنده، این گل تنها یک زیبایی طبیعی نیست؛ بلکه یک پیام است. روییدنش، نوید باران است. نشانهی سالی پربار است و پُر«بِشْتْ».
بشت در زبان شکرین لری همان باران است. کلاه پیشاهنگی زمستان بر سرش افسری می کند و چون پری افسونگری. او پیش از آنکه ابری در آسمان پدیدار شود؛ رعدی غرش کند و «غُورُمتِراق» و پیش از آنکه قطرهای بشت بر خاک بچکد، سر برمیآورد و به مردمان بویراحمد میگوید: «مهیا باشید که باران در راه است.» سپس، با نخستین رگبارها، میمیرد.
شگفتا!… واعجبا!…
او که مژدهدهندهی باران است، خود از باران میمیرد. او که پیامآور آب است، در آب غرق میشود. عمرش به پانزده روز هم نمیرسد. کوتاه، چون یک آه و فریبا، چون یک رؤیا.
اینجاست که درسی عمیق نهفته است و دقیق: «بعضیها فقط برای نشان دادن راه میآیند. آنها خود به مقصد نمیرسند، اما راه را نشان میدهند. آنها خود باران را نمیچشند، اما خبرش را میآورند و این، بزرگترین فداکاریست: فدای دیگران شدن، بیآنکه دیگران بدانند.»
متاثرانه روز به روز این گل، کمیاب میشود و چه بسا سالهای آتی، نایاب.
سالهاست که با نامهربانی آدمی، این گل کم شده است و نادر: شخمهای عمیق، سمپاشیهای بیامان و ابزارهای مدرن کشاورزی، به پیازش که سی سانتیمتر زیر خاک آرمیده، آسیب زدهاند. دیگر کمتر کسی دستهگلی از آن میبیند. دیگر کمتر دشتی به استقبالش میرود. رویت این روایت تلخ، هشداریست که میگوید: انسان، اگر مراقب نباشد، زیباییها را از بین میبرد. گل حسرت، خود در حسرت ماندن است. ما نیز در حسرت دیدنش، حسرت بهدل خواهیم ماند، اگر دست از تخریب برنداریم.
این گل خواص دارویی نیز دارد. پیازش در طب سنتی ایل، برای درمان «نقرس» «روماتیسم» و «سیاتیک» به کار میرود. حاوی مادهای به نام «کلشیسین» است که در ساخت داروهای خاص استفاده میشود. پس این گل، نه تنها زیباست، بلکه شفابخش نیز هست. اگر نابود شود، بخشی از داروخانهی طبیعت نیز نابود خواهد شد.
پس بیاییم پاسش بداریم و سپاس. نگذاریم گل حسرت، خود به حسرت تبدیل شود و هَسکِه.
«هسکه، همان حسرت خوردن است».
در باب «گلبیمنتَبارون»
ضربالمثلها و باورهای عامیانه، متکثر بر زبان افراد محلی جاریست و ساری.
در فرهنگ عامهی استان کهگیلویهوبویراحمد، ضربالمثلی هست که میگویند: «فلانی چِی گلبیمنتَبارونِ». این را در مورد کسی به کار میبریم که مناعت طبع دارد و والامنشی. کسی که به اندک، قناعت میکند. کسی که بیادعا زندگی میکند و بیهیاهو. چه تشبیه زیبا، دلآرا و دلاراییست.
گل بیمنت بارون، به اندک رطوبتی قناعت میکند. به نسیمی، به شبنمی و به خنی خنکی. پرتوقع نیست. اهل منت نیست. او فقط هست، میروید و میدرخشد، بیآنکه چیزی بخواهد.
بزرگترین درس اخلاقی این گل دو واژه است: «قناعت و رضایت».
آز و نیاز دو دیوند در نهاد بشر. بینیازی از دیگران مشق این گل است و سرمشق. اگر یاد بگیریم که به آنچه داریم قانع باشیم، اگر یاد بگیریم که ریشههایمان را عمیق کنیم و به ذخیرههای درونیمان تکیه کنیم، دیگر منتظر هیچ بارانی نخواهیم ماند. دیگر گدای هیچ ابری نخواهیم شد.
گل بیمنتَبارون، هم به زعفران شبیه است و هم، تفاوت دارد:
گل بیمنت بارون، ظاهرش شبیه زعفران است. همان شش گلبرگ، همان پرچمهای زرد و همان ظرافت. اما زعفران، آن طلای سرخ، آن ادویهی گرانبها، در بهار میروید و در آغوش باران بزرگ میشود. زعفران، نازپروردهی طبیعت است، اما گل بیمنت بارون، فرزند ناخواندهی پدرنادیدهی پاییز است. او در سرما میروید و در خشکی. با اولین باران میمیرد. لکن زعفران، مظهر فراوانیست و گلبیمنتَبارون، مظهر فداکاری.
زعفران، زینت سفرههاست؛ گلبیمنتَبارون، سیرتِ دلهاست.
این تفاوت، تفاوت میان کسانیست که در رفاه میدرخشند و کسانی که با سختی میسازند. کسانی که با حمایت میبالند و رانت و آنهایی که بیحمایت، خود میبالند.
زنده یادایرج شمسیزاده، در سوگ منوچهر آتشی، سروده است:
«ای گل فصل خَزون
بَهزَ گل فصل بهارون
گل بی منت بارون
یادگار گُلل خُشکِسَهی یار و دیارون
گل بیمنت بارون…»
این نشان میدهد که این گل، برای مناطق جنوب تنها یک گیاه نیست، یک نماد است. یک خاطره و یک تاریخ. مردمان جنوب، این گل را با شعر و شاعری، با عشق و فراق، با زندگی و مرگ گره زدهاند. این گل، در شعرشان میروید، در ترانههایشان میشکفد و در دلهایشان میماند.
فلسفهی سادهی این گل چیست؟!
بیاییم ساده فکر کنیم. یک گل، چه میکند؟ میروید؛ میشکفد و میمیرد. تمام. اما همین گل ساده، اگر با دقت نگاهش کنیم، کتابی از حکمت است. او به ما میآموزد که:
نخست: برای زیستن، لازم نیست منتظر شرایط ایدهآل بمانیم. در همان شرایطی که هستیم، اگر ریشهمان را عمیق کرده باشیم، میتوانیم بروییم.
دوم؛ زیبایی، در ماندن نیست؛ در بودن است. او پانزده روز بیشتر عمر نمیکند، اما در همان پانزده روز، زیباتر از هزار سال زندگی بعضیها، زندگی میکند و برازندگی.
سوم؛ فداکاری، بالاترین شکل عشق است. او میآید که باران بیاید و خود در باران میمیرد. او میآید که دیگران سیراب شوند و خود تشنه میماند.
چهارم؛ حسرت، اگر با تلاش همراه باشد، خودش یک نوع امید است. گل حسرت، هر سال میروید، هر سال میمیرد و هر سال دوباره میروید. او از حسرت نمیمیرد؛ او با حسرت زندگی میکند و این، معنای واقعی امیدواریست.
پیام نهایی «گل بیمنت بارون»، تنها یک گل نیست. یک آموزگار است و یک مرشد. یک فیلسوف است با این فلسفه: در سکوت میرویم، در سکوت میشکفم و در سکوت میمیرم. در همین سکوت، هزار حرف برای گفتن دارد. او به ما میگوید: «منتظر باران نباشیم. خودمان باران باشیم. منتظر بهار نباشیم. خودمان بهار باشیم. اگر ریشهامان را در عمق ایمان و تلاش کاشته باشیم، در هر فصلی میتوانیم بروییم. حتی در پاییز، در خشکی و حتی در سنگ.»
پس بیاییم یاد بگیریم از این گل که غرور، اگر از سر شناخت خویش باشد، ارزش است. یاد بگیریم که حسرت، اگر با تلاش همراه باشد، امید است. یاد بگیریم که فداکاری، اگر بیمنت باشد، عشق است. یاد بگیریم که زندگی، اگر کوتاه باشد اما پرمعنا، زندگی است، ارزندگی و برازندگی.
گل، هنوز میروید.
اکنون، در سپیدهدم آبانماه، در دشتی در بویراحمد، یا در دامنهای در گچساران، یا در صخرهای در دشتستان، گل بیمنت بارون، باز هم سر از خاک برمیآورد. بیساقه، بیبرگ، بیادعا. بنفش، صورتی، سفید. ظریف، مغرور و تنها. او میداند که عمرش کوتاه است و با اولین باران میمیرد. میداند که شاید هیچکس او را نبیند، اما میروید. چون این، سرنوشت اوست. این، ماهیت اوست. چراکه او، گل بیمنت بارون است.
ما، اگر چشم داشته باشیم، او را به نیکی میبینیم. اگر دل داشته باشیم، او را از بُن جان میفهمیم و اگر ایمان داشته باشیم، او را در خودمان درمییابیم. هر یک از ماها، در اعماق وجودمان، یک پیاز داریم، یک ذخیره و یک ریشه. اگر آن ریشه را زنده نگه داریم و برازنده، اگر آن ذخیره را پاس بداریم و سپاس، اگر آن پیاز را در عمق ایمان، عشق و تلاش بکاریم، روزی به شکوفایی خواهیم رویید. در پاییز. در خشکی و حتی در سنگ. آن روز، خواهیم فهمید که منتظر باران نبودن، بزرگترین آزادیست.
«گل بیمنت بارون»
به راستی بیمنت است و به درستی خودش باران است.
سروش درست
پاییز ۱۴۰۵
انتهای خبر/















ثبت دیدگاه